خاطره.....
اونم کم نیاورد گفت ما بیشتر!
من: @|@
دختره--------> 0__0
داداش= *_*
---------------------------------------------
امروز كه دانشكاه رفتم كلي با ديدن ورودي هاي جديد شاد شدم كلا موجبات خنده و شادي ترم بالايي ها رو فراهم كرده بودن تو بوفه بودم يه دخترى اومد به مسول بوفه كفت آقا من اكه يه ساندويج كوكتل بخوام زود آماده ميشه؟فقط ده دقيقه زنك تفريح داريم
------------------------------------------
وقتي هشت نه سالم بود تو مدرسه مون خيلي مشكل تخته باك كن داشتيم تخته مون با اين ابرها تميز نميشد يه بار يكبار يكي از اين خودشيرين هاي كلاس ااييي بدم ميومد ازش يه تخته باك كن با نمد درست كرد معلم ما هم كلي ازش تعريف كرد منم خواستم روشو كم كنم يواشكي با قيجي باغباني يه تيكه از فرش خونمونو بريدم باش تخته باك كن درست كردم معلم مون خوشحال شد ولي مامانم نه
-----------------------------------------
یه بار واسه امتحان درس نخوندم و با دوستم قرار گذاشتم هر سوالی رو که بلد نبودم با فندک بهش علامت بدم و اونم جوابشو بهم برسونه.
خلاصه سر جلسه جواب یه سوالو بلد نبودم و با فندک به دوستم علامت دادم دیدم بهم نرسوند.
دوباره فندک زدم دیدم نرسوند،همینجور فندک زدم تا معلمم برگشت گفت:
مرادی بهش برسون تا همه مونو آتیش نزده!
سلام. فاطمه خانوم هستم كاكو دمتون گرم كه سر زدين بهم.