طنز نوشته های کوتاه جدید و جالب

 

مطالب اموزنده و جالب,جملات کوتاه طنز,گل خشخاش

 

تلویزیون سریال پخش میکنه، حقوق پسره ۴۰۰ هزارتومنه
زنش برنامه ریزی میکنه در طول چندماه
هم ماشین لباسشویی میخرن هم جاروبرقی، هم فرش دستباف!
تازه مستأجرم هستن و به روح هم اعتقاد ندارن!

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

لپ تاپم رو بردم نمایندگیش می گم ضربه خورده کار نمیکنه، یارو میگه ضربه فیزیکی؟!!
گفتم نه ، بی محلی کردم یکم، ضربه روحـــی خورده!!

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

صحبت از گرمای هوا بود که به ماه رمضان رسید …
- امسال روزه می گیری؟
+ اگه خدا بخواد …
- منم می گیرم، ولی کدوم پزشک این همه سختی رو برا بدن تایید می کنه ؟
+ همون که وقتی همه پزشکان جوابت کردن ، برات معجزه می کنه !

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

بعضی از آدم ها
فقط
از دور آدم اند !

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

تمام گلها به دست انسان چیده شدند
تنها گل خشخاش بود
که انتقام همه ی گلها را از انسان گرفت…!

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

لبخند همیشه زیبا نیست
مخصوصا ً وقتی که یه تیکه سبزی لا دندونت گیر کرده !
تخمه سیاه حتی !

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

 یه معلم دین و زندگى داشتیم بش میگفتیم رونالدینیو
به این سمت کلاس نگاه میکرد به اون طرفیا منفى میداد!
خیلى تکنیکى بود

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

موندم این گوشی هفصد تومنیه رو نخرم یا اون نهصد تومنیه رو !

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

۱۵-۱۶ روز از ماه رمضون گذشت
هنوز کسی افطار دعوتمون نکرده که هیچ
کسی هم در این خونه رو نزد یه آش کشکی شعله زردی اصن هیچی !
ملت دین و ایمونشون سست شده

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

آدمایی که زایاد میخوابن تنبل نیستن
انگیزه ای واسه بیدار بودن ندارن
وگرنه شما بگو فردا ساعت ۵ صبح بریم شمال، هرکی پانشه !

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

همیشه سعی کنید گول باطن افراد رو بخورین !

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

یکی از رسالت های ِ فلش مموری گم شدنه!
اصن آفریده شده واسه گم شدن

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

شمام بچگی تو دستشویی دور مورچه ها آب می ریختین زندانی شن
بعد نجاتشون می دادین که قدر زندگیشون و بهتر بدونن؟
شمام هنوز این کارو می کنین؟

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

اگه تو تاکسی و اینا چار پنج تا اسمس دادین دستتون خسته شد
بدید بغل دستیتون ادامه شو براتون بنویسه. اون بیشتر در جریانه

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

مامانم هنوز معتقدِ که چون من همیشه پایِ اینترنتم پول تلفن زیاد میاد !

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

باکلی احساس به نامزدم میگم :
وای چقدر دوست دارم…میگه از ته دل میگی؟
پ ن پ از سر پیچ لوزالمعده میگم!!!

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

همینطور که یه ماه در سال نمی‌ذارن کسی چیزی بخوره که فقیرا رو درک کنیم
یه ماه هم بیان همینجوری بهمون پول بدن صفا کنیم ببینم پولدارا چی می‌کشن !

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

طبق آخرین خبرها با اطلاع شدیم شما ۲ فروند مرغ در فریزر خود نگهداری میکنید !
بیایید شادی هایمان را قسمت کنیم !

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

میگن تو جهنم مگسا با آدم کش میزنن تو سرمون!

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

رفتم سوپر مارکت سر خیابون،یه بچه اومده به فروشنده میگه پفک چنده ؟
فروشنده میگه چه پفکی ؟ میگه این پفک پونصد تومنیا

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

واقعا سوال شده برام
چرا اکثر مردا موقع صحبت با جنس مخالف تن صداشون تغییر میکنه !؟

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

طرف ﻋﮑﺴﺸﻮ ﺭﻭ ﭘﺎﮐﺖ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﻨﺪﺍﺯﻥ ﻫﻤﻪ
ﺳﯿﮕﺎﺭﻭ ﺗﺮﮎ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺗﻮ ﭘﺮﻭﻓﺎﯾﻠﺶ
ﻧﻮﺷﺘﻪ: ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﻧﺸﻮ ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ
یعنی اعتماد به نفسه تورو خر داشت الان سلطان جنگل بود

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

یه سری از آدما مغزشون فقط مسئولیت کنترل اندامشونو به عهده داره
و فکر کردن براش تعریف نشده

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

کسانی که جمله “همینی که هست” رو بکار میبرن
یادشون باشه که همیشه “همین” نمیمونه…!!!

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

من نمیگم زن من بشینه تو خونه ظرف بشوره
پاشه تو خونه ظرف بشوره
همچین آدم دموکراتیم من

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

پدر هادی مکانیکه سیبیل داره قدّش کوتاس
یه نموره هم چاقه ، بهش میگن علی ماریو

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

تنها رقاصانی که هیچ وقت به جهنم نمیروند بندری ها هستند
چون در عین رقصیدن میگن توبه توبه !

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

خیلی حس خوبیه اینکه بدونی یکی نگرانته…
خیلی حس بهتری میشه اگه اون یه نفر بشه ۶,۷ نفر…
یکیم از یکی خوشگل تر ! به به !

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

یه عده ادم نفهم هستن که میفهمن نفهم هستن ولی نمیفهمن که میفهمیم نفهمن
اصلا یه وضی !

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

من نمیدونم این چه کاریه که همیشه میگن باید ازصفر شروع کنیم
من خودم یه بار از ۷۶ شروع کردم اتفاقا خیلی هم خوب جواب داد

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

انتقام رو از اونی باید گرفت که رفت ….
نه اونی که از همه جا بی خبر ؛
داره می یاد … !!!

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

عشق به شکل پرواز پرنده ست ولی شاعر دقیقن ذکر نکرده کدوم پرنده لاشخور یا کرکس یا جغد !

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

اینایی که از خیابون یه طرفه رد میشن
هم چپ و نگاه میکن هم راست
اینا همونایی هستن که هم از دشمن نارو خوردن هم از دوست . . .

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

یکی تعریف میکرد
داییش بعد ۴۰ سال دانشجو شده
جلسه اول تیریپ کت و شلوار و کیف به دست رفته سر کلاس دانشگاه همه دختر پسرا تو کلاس فک کردن استاده
اینم کم نیاورده
یه ربع صحبت کرده براشون
آخرش گفته عزیزان من استادتون نیستم
ولی قول بدین چون سن و سالم ازتون بیشتره من مبصر باشم

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠طنز نوشته های کوتاه♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

تعدادی موش آزمایشگاهی رو به استخر آبی انداختند و زمان گرفتند تا ببینند چند ساعت دوام میارند.
حداکثر زمانی رو که تونستند دوام بیارند ۱۷ دقیقه بود.
سری دوم موشها رو با توجه به اینکه حداکثر ۱۷ دقیقه می تونند زنده بمونند به همون استخر انداختند.
اما این بار قبل از ۱۷ دقیقه نجاتشون دادند.
بعد از اینکه زمانی رو نفس تازه کردند دوباره اونها رو به استخر انداختند.
حدس بزنید چقدر دوام آوردند؟
۲۶ ساعت !
پس از بررسی به این نتیجه رسیدند که علت زنده بودن موش ها این بوده که اونها امیدوار بودند تا دستی باز هم اونها رو نجات بده و تونستند این همه دوام بیارند …

اخر خنده...

دیروز به استاد گفتم :

استاد دو دیقیقه اومدیم خودتون رو ببینیم همش که پا تخته ای

بیا بشین دیگه !

کل کلاس له شدن:)) منم انداخت بیرون !

.

.

.

حتی اگر از دوران مهد کودکتون چیشاتون ضعیف باشه

از نظر پدر و مادرتون این کامیوتر صاحاب مرده باعثشه !

.

.

.

تازه فهمیدم ((موفق باشید)) آخر برگه امتحان

در جواب تمام خسته نباشید هایی هست که وسط کلاس به استاد می گفتیم !

.

.

یارو اومده آدرس میپرسه یه ساعت توضیح دادم “سمت راست فلان جا”

خدافظی کرد رفت سمت چپ :|

.

.

.

بعضی وقتها عقل آدم یه چیز میگه و دلش یه چیز دیگه

اصلاً هر دو شون غلط کردن آدم باید ببینه زنش چی میگه !

.

.

.

دقت کردین ؟ شهرام شب پره قرص اکس سرخود است !

.

.

.

 ترسناک ترین سوال : آخرین نفر کی دستشویی رفته !؟

.

.

یکی از بچه ها میگفت امسال همه تولدمو تبریک گفتن به جز خانوادم

توقع داشتم ازشون ناراحتم

گفتم برو خدا پدرتو بیامرزه

والا بابا ننه ما اصن نمیدونن ما چه سالی چه ماهی دنیا اومدیم  :|

دهه هفتادی بود !

ای خدا دهه شصتی اینقد بدخت آخه :|

.

.

.

گریه ی شوق من از خنده دل انگیز تر است . . . !

.

.

.

ساق پا چیست ؟

وسیله ای برای یافتن میز در تاریکی !

.

.

باباهامون جلوی باباهاشون پاشونو دراز نکردن

ما پاهامونو دراز کردیم اما به احترامشون جلوشون سیگار نکشیدیم

بچه هامون اگه تو جمع نزنن زیر گوشمون شانس آوردیم !

.

.

.

به سلامتی دزد دریایی …

که همه رو با یه چشم میبینه !

.

.

.

هم عاشقتم , هم ازت متنفرم , میانگین که بگیری میبینی برام مهم نیستی !

.

.

.

یعنی من خودم رو یه یک لحظه جای این دخترای مجرد میزارم

خیلی حالم گرفته میشه که پسر خوشتیپ و خوشگل و تحصیل کرده ای مثل من

قصد ازدواج نداره !!

.

.

.

به سلامتی مادرا که وقتی با جارو برقی میان تو اتاق انگار چنگیز خان حمله کرده..!

.

.

.

قلابت را بدون طعمه بینداز ، اینجا پر است از ماهیانی که از زندگی سیر شده اند

.

.

.

من عاشقانه دوستش دارم

و او عاقلانه طردم می کند

منطق او، حتی از حماقت من هم احمقانه تر است

.

.

.

پسر : عصبانی میشی خیلی خوشگل میشی …

دختر : من که الان عصبانی نیستم.!!

پسر : منم همینو میگم، الان مثه بزی..!!!

دختر : چی میگی آشغال؟

پسر : آها اینو میگم، الان خیلی خوشگلی ….!!

.

.

.

جمعیت جهان = ۷,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰ نفر

اگه من بمیرم = ۶,۹۹۹,۹۹۹,۹۹۹ نفر

همه ی اعداد عوض میشه ، قدر منو بدونید…

.

.

.

انگار ۹۰% از خستگی آدم تو جورابشه !

این جورابو که در میاری راحت میشی

.

.

یه پسرخاله دارم به باباش میگه پدر، به مامانشم ماد

 میریم خونشون انگار داریم فیلم هندی می بینیم !

.

.

.

دیشب داشتم با دوستم اس ام اس بازی می کردم:

من: یادته یه روز تو آشپز خونه ی خوابگاه باهات دعوا کردم؟؟

هر وقت یادم می افته عذاب وجدان می گیرم :)

دوستم: آره یادم خاک بر سرت تو همیشه خیلی بی شعور بودی!

اینم از دوستای ما :|

.

.

.

خیلی وقته این سوال ذهن منو به خودش مشغول کرده

که چرا به جای :دی از :بهمن استفاده نمیکنن !

.

.

.

هیچی بدتر از این نیست خسته بخوابی جلو تلویزیون

 ببینی کنترل گم شده و بخوای بلندشی دنبالش بگردی …..

.

.

.

حتی اگه ۸ تا یخچال فریزر ساید بای ساید هم تو خونه باشه

از نظر مادر ۹۰ درصد قبض برق مال کامپیوتره!!!

.

.

.

و خداوند انسانهایی را آفرید که به اشتباه فکر می کنن خوشمزه هستن

بدین سان اعصاب بشریت به فنا رهسپار گشت :|

ادامه نوشته

اشک قاضی..

مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت:

 چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های

مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود

اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم

دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب

«کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را

دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره

واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من

تقاضای کباب بکنند.

شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای

فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار

می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا

بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند.

قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد،

هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از

اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش

خواندم.

مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس

صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر

نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند.

او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور

می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم

به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم.

این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در

آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم. اما من توان خرید

گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید یک روز که کنار مغازه مرغ

فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را

خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند.

به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش

را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ

پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را

می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم

تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که

ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود.

قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی

مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این

که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید گفت:

دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم! "این داستانک نیست متاسفانه

واقعیته."

خنده دارهای امروز

یادش بخیر ترم اول دانشگاه امتحان نهایی فیزیک1 سوال 3 سخت بود , یک صفحه پر کردم بعد خط زدم نوشتم جواب در صفحه 5 , صفحه 5 هم پر کردم خط زدن نوشتم جواب صفحه 7 , صفحه 7 هم همین کار رو کردم و نوشتم جواب در صفحه اخر ... توی صفحه اخر نوشتم : " استاد بلد نیستم شرمنده!!!" ... فرض کنید شما جای استاد باشید...
ولی دمش گرم ننداختم اما بهم 13 داد 2 نمره کم کرد =-)
.
.
.
دوستم پفک بهم تعارف کرد دوتا برداشتم گفت خب دیگه بسته .برگشت دستش خورد به درخت نصفش ریخت تو جوب!( کلید اسرار ) ... :)))
.
.
.
بابام: بده موبایلتو ببینم !!!
من: بابا یه لحظه وایسا رمزشو بزنم!
Delete SMS
Delete Video
Delete picture
Delete music
Delete private
Delete number
FORMAT MeMoRy CARD
من: بیا بابا من چیزی ندارم که ازتون مخفی کنم!
بابام: نه میدونم، من فقط میخواستم ساعتو ببینم!
من: |:
بابام: (:
.
.
.
وقتي بچه بودم يه سبد ميوه بزرگ داشتم ازاينا كه توش آلبالو ميچينن. بعد بهش طناب ميبستم و مينداختم دور كمر پسر همسايمون كه چند سال از من بزرگتره ميگفتم برو اسب من اونم چهار نعل ميتاخت . حالا بعد بيست سال اومده خواستگاريم تو چشام زل زده ميگه بچه بودم اسب بودم ميذاري از اين به بعد خر بشم
منم گفتم برام مهم نيست اخه من فكركردم شاهزاده ي سوار بر اسبو اوردي
.
.
.
یه روز بعد از ظهر تو اتاقم بودم ، داشتم کتاب میخوندم . اومدم بیرون میبینم مامانم همینجوری داره میگه خدا رو شکر . گفتم چی شده ؟!
گفتش : دارم خدا رو شکر میکنم که تونستی اعتیادت به اینترنتو ، ترک کنی ...
من:|
منم گفتم : شارژم تموم شده ...خخخخخخ
مامانم:|

نهار با خدا

یک بچه ی کوچیک می خواست خدا رو ببینه.

اون میدونست که برای دیدن خدا راه درازی در پیش داره.

لوازمش رو برداشت و سفرش رو شروع کرد.

کمی که رفت ,با پیرزنی روبرو شد.پیرزن توی پارک نشسته بود

و به چند تا کبوتر زل زده بود.پسر کنار او نشست و کوله پشتیش رو باز کرد.

تازه می خواست جرعه ای از نوشیدنی ش رو بنوشه که احساس کرد پیرزن گرسنه س.

پسرک به اون تعارف کرد.

پیرزن با تشکر زیاد , قبول کرد و لبخندی زد.

لبخند او برای پسرک آن قدر زیبا بود که هوس کرد دوباره آن را ببیند

پس دوباره تعارف کرد و دوباره پیرزن به او لبخند زد. پسرک بسیار خوشحال بود.

آنها تمام بعدازظهر را به خوردن و تبسم گذراندند , بدون گفتن حرفی.

با تاریک شدن هوا پسرک احساس خسته گی کرد , بلند شد و آماده ی رفتن شد.

چند قدم که برداشت دوباره به سوی پیرزن دوید

و او را در آغوش گرفت و پیرزن هم لبخند بسیار بزرگی زد.

هنگامی که پسر به خانه اش برگشت , مادرش از چهره ی شاد او متعجب شد.

پرسید:” چی شده پسرم که این قدر خوشحالی؟  پسر جواب داد: من با خدا نهار خوردم.

و قبل از واکنش مادرش اضافه کرد: “می دونی مادر, اون قشنگترین لبخندی رو داشت که من تا حالا دیده ام.”


و اما پیرزن نیز با قلبی شادمان به خانه اش بازگشت.

پسرش با دیدن چهره ی بشاش او پرسید:”مادر , چی تو رو امروز این جور خوشحال کرده؟”

و اون جواب داد:” من امروز با خدا غذا خوردم.”

و ادامه داد:”اون از اون چیزی که انتظار داشتم جوان تر بود.”

مراحل ساخت تخم مرغ چینی!

 
مواد لازم : کربنات کلسیم – نشاسته – صمغ کاج – ژلاتین – زاج و محصولات شیمیایی دیگر

 

عکس های ساخت تخم مرغ های چینی !

 

عکس های ساخت تخم مرغ های چینی !


عکس های ساخت تخم مرغ های چینی !


عکس های ساخت تخم مرغ های چینی !

 


عکس های ساخت تخم مرغ های چینی !

 

عکس های ساخت تخم مرغ های چینی !

 


عکس های ساخت تخم مرغ های چینی !

 


عکس های ساخت تخم مرغ های چینی !

اعترافات تکان دهنده..

اعتراف میکنم ...

بچه که بودم همیشه دلم میخواس یه جوری داداش کوچیکمو سر به نیس کنم!
رفتم بقالی مرگ موش بگیرم آقاهه که میدونس چه فسقل مشنگیم بجاش

آرد بهم دادمنم ریختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتی همه شروع کردن به

خوردن یهو گریه‌ام گرفت!

با چشای خیس تا ته غذامو خوردم ک همه با هم بمیریم!!!!

اعتراف میکنم ...

تا سنه 13-12 سالگی تحت تاثیر حرفای مادربزرگم که خیلی تو قید و بند حجاب بود با روسری می‌شستم جلوي تلویزیون مخصوصا از ایرج طهماسب

خیلی خجالت میکشیدم.زیاد میخندید فکر میکردم بهم نظر داره !!!!!

اعتراف میکنم ...
يكي از دوستان
مامان بزرگ خدا بیامرز ما تو 95 سالگی فوت کرد.

صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و

همه داشتن گریه میکردن.

جمعیتم زیاد بود ... منو داداشمم تو بغل هم داشتیم گریه میکردیم .... اشک

فراوون بود و خلاصه جو گریه بود ...

یهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو حیاط و با جدیت داد کشید : مامان

بزرگ زود رفتی ...

یهو کل خونه رفت رو هوا ...حالا خندمون قطع نمیشد!!

اعتراف میکنم ...

یه شب مادرم مریض بود داشتم ازش پرستاری میکردم بعد گفت برو برام آب

بیار رفتم آب آوردم دیدم خوابش برده اومدم تریپ بایزید بسطامی بردارم صبر

کنم بیدار شه یه دفعه یه لحظه خوابم برد آبو ریختم رو مامانم !!!!!!!!

اعتراف میکنم ...

وقتی پدرم روزنامه میخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمین تو هوا جلوی

صورتش نگه میداره بچه که بودم یواشکی میرفتم پشت روزنامه طوری که

پدرم منو نبینه و با مشت چنان میکوبیدم وسط روزنامه، پاره که میشد هیچ،

عینکش می افتاد و بابا کل مطلب رو گم میکرد.
کلاً پدرم 30ثانیه هنگ میکرد.

بعد یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد و حرص میخورد.

اما هیچی بهم نمیگفت و من مانند خر کیف میکردم.

تا اینکه یه روز پدرم پیش دستی کرد و قبل از من روزنامه رو کشید

و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبیدم تو عینکه بابام. 

عینک شکست.من 5 روز تو شوک بودم!!

اعتراف میکنم ...

روز تولد 19سالگيم خودم يادم نبود، اومدم خونه ديدم در قفله چراغ ها هم

خاموشه، يه باد گنده اي ول دادم وسط خونه كه انقد صداش بلند بود خودم

جا خوردم، بعد چراغ ها رو كه روشن كردم ديدم دوستام وسط سالن

با كلاه بوقي و برف شادي افتادن كف سالن هي ميخندن بعد يكسري هم

سرخ شدن ميگن تولد تولدِت مبارك... كيكم از دست يكي از دوستام افتاد

وسط سالن، خلاصه شب به ياد ماندني شد ...

اعتراف می‌کنم ...

بچه که بودم شبا پیش خواهرم میخوابیدم وسطای شب که مطمئن میشدم

که خوابش سنگین شده دستشو می‌کردم تو دماغم!

اعتراف میکنم ...

سوار اتوبوس شدم، رفتم تو، قسمت آقایون پیش یه آقایی نشستم و از

خستگی خوابم برد،

نزدیک مقصد دیدم زانوم درد میکنه فهمیدم آقایه کناری 3-2 بار با کیفش

کوبیده تو پام تا بیدارم کنه چون میخواست پیاده بشه و من جلوش رو گرفته

بودم، خیلی شاکی نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود.

آقاهه گفت : ببخشید خانم 5 بار صداتون کردم نشنیدین، ترسیدیم.

اعتراف میکنم برای اینکه ضایع نشم که مثل خرس خواب بودم وانمود کردم

که کَر هستم و با زبون کر و لالی و طلبکارانه عصبانیتم رو نشون دادم، مرد

بیچاره اینقدررررر ناراحت شده بود 10 دفعه با دست و ایما و اشاره از من معذرت خواهی میکرد!!

اعتراف ميکنم ...

راهنمايي که بودم به شدت جو گير بودم، همسايگيمون يه خانومه بود که

تازه از شوهرش طلاق گرفته بود،

شوهره هم هر روز ميومد و جلو در خونش سر و صدا راه مينداخت، خيلي

دلم واسه خانومه ميسوخت.

يه روز که طرف اومده بود عربده کشي، تصميم گرفتم که برم و جلوش در

بيام.

رفتم تو کوچه و گفتم آهاي چيکارش داري؟ يارو يه نگاه بهم انداخت و يه

پوزخندي زد و به کارش ادمه داد،

منم سه پيچش شدم، وقتي ديد من بيخيالش نميشم گفت اصلا تو

چيکارشي؟ منم جوگير، گفتم لعنتي زنمه!!

اعتراف میکنم ...

چهار سال پیش باید آندوسکوپی میکردم. از یه لوله باد میفرستن تو باسن

مبارک که راحت دیده شه.

دکتره نمیدونم چی بود داستان که باد خالی نکرد. یه تاکسی گرفتم برم

خونه.
وسطا راه دیگه داغون فشار آورده بود از دستم در رفت گوزیدم.

منم دیگه دیدم آبروم رفته دلدرد شدیدم دارم از فشار باد، هر چی بود دادم.

انقدم فشارش زیاد بود کل ماشین رفته بود رو ویبره.

راننده لامصب جاده رو ول کرده بود نعره میزد یا امام هشتم...یا حسین.

یه پیرمرده هم داد میزد حواست به جلو باشه.

راننده فهمید من گوزیدم زد بقل گفت یابوو گم شو پایین فک کردم آمریکا

حمله کرده

اعتراف میکنم ...

احمقانه ترین کار زندگیم این بود که سعی کردم مفهوم ای دی اس ال رو برا

مادربزرگم توضیح بدم!!

اعتراف میکنم ...

تو عروسي نشسته بودم يه بچه 3 ، 4 ساله اومد يک هسته هلو داد بهم،

منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زير ميز، چند ثانيه بعد ديدم دوباره آوردش،

اين دفعه پرتش کردم يه جاي دور ديدم دوباره آورد!!

مي خواستم اين بار خيلي دور بندازمش که بغل دستيم بهم گفت آقا اين

بچس سگ نيست!طرف باباي بچه بود!!

اعتراف میکنم ...

دوره دبستان امتحان جغرافی داشتیم یه سوالش این بود: تنها قمر کره زمین؟

من هم با اطمینان کامل نوشتم قمر بنی هاشم!!!

اعتراف ميكنم ...

بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه ميپوشيديم

ميرفتيم گدايي با درامدش بستني ميگرفتيم كه همسايمون مارو لو داد و

كتك خورديم!!

اعتراف میکنم ...
سوم دبستان که بودم یه روز معلممون مدرسه نیومد منم ظهرش رفتم در

خونشون که یه کوچه بالاتر از ما بود تکلیف شبمو ازش گرفتم!!!!!!

اعتراف میکنم ...

به عنوان 1 مهندس میخواستم دیوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زیر

جایی که میخوام سوراخ کنم سیم برق رد شده باشه، واسه اینکه برق

نگیرتم فیوز رو قطع کردم، تازه وقتی دیدم دریل کار نمیکنه کلی غصه

خوردم که دریل سوخت !!

اعتراف میکنم ...

بچه که بودم، جو گیر بودم نماز بخونم .... بعد چادر گل منگولیمو میذاشتم

مهرم میذاشتم رو به قبله وا میستادم شروع میکردم به نماز خوندن ... اما

جای سوره ها شعر کلاه قرمزیو می خوندم....

>>>آقای راننده...آقای راننده...یالا بزن توو دنده....!!!!

-حکایت "ختم انعام" دو سال پیش

مادربزرگم دو سال پیش میخواست ختم انعام بگیره و تمام خانمای فامیلو و

یک خانم جلسه ای حرفه ای هم دعوت کرده بود. از صبح همه داشتیم

کمکشون میکردیم که یهو ، یک ساعت مونده

به مراسم برق رفت . مادر بزرگم به پدرم گفت سریع زنگ بزن اداره برق بگو

برقمون رفته.

بابای ما هم زنگ زدو گفت برق ما رفته.

یهو مادر بزرگم از اونور گفت ، بگو خانم آوردیم ، کلی پول دادیم ، حالا برق

رفته شما خسارت مارو ...میدی...

بابای ما هم هول شد و با عصبانیت به مامور برق گفت : کلی پول دادم خانم

آوردم ، حالا که برق نیست چه خاکی تو سرم

بکنم..شما خسارت میدی؟...

مامور برق اونور تلفن داشت زمینو گاز میزدو میگفت دوست عزیز 2 تا شمع

روشن کن شاعرانه تره......
من اینور از خنده خودمو به درو دیوار میکوبیدم ...

بابامم که تازه فهمیده بود چه سوتی داده سریع گوشی رو قطع کرد ....

و از همه جالب تر مادر بزرگم بود که میگفت چرا الکی دارین میخندین :))

یه بار رفته بودم درمانگاه آمپول بزنم،

یه دختره اومد آمپولمو بزنه،معلوم بود خیلی تازه کاره!

همینجوری که سرنگو گرفته بود توی دستش،لرزون لرزون اومد سمت من و گفت:

"بسم الله الرحمن الرحیــــم"

منم که کپ کرده بودم از ترسم گفتم:

"اشهد ان لا اله الا الله"!

هیچی دیگه...

انقدر خندید که نتونست آمپولو بزنه و خدارو شکر یکی دیگه اومد زد ..!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

بدشانسی یعنی تو مترو دیدم یه دختره هی داره نگاه میکنه به من میخنده , گفتم

چه آماری میده , منم شروع کردم خنده بازی و ضایع بازی جلوش , یه نیم ساعتی

مشغول بودیم , خواست پیاده بشه از کنار من که رد میشد گفت زیپ شلوارتو ببند با

اون شرت مامان دوز ضایع ....

خوهشا فقط بالای 20 سال لایک کنه این پیج رو .... مرسی و خوش اومدید !!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اعتراف می کنم که 9-8سالم که بود جلوی همسایه مون مریم آب جوب می خوردم

که جلب توجه کنم...اونم با دوستاش هر دفعه منو می دید می گفت:علیرضا آب جوب

بخور!!! منم سریع کلمو می کردم تو جوب یه قلپ می کشیدم بالا...وقتی با دوستاش

می خندیدند انگار که دنیارو بهم می دادند...همیشه فکر می کردم یه روز زنم می

شه تا آخر عمر براش آب جوب می خوردم که خوشحال شه...وقتی شوهر کرد کلی

گریه کردم

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ابتداى كه بودم ميرفتم مسجد نماز ميخوندم

يه پسر همسايه داشتيم اسمش حسن بود

حسن اون موقع 4 تا 5 سالش بود

يه روز تابستون رفتيم مسجد نماز (مغرب وعشا) بخونيم

شروع كرديم به خوندن نماز پشت سر جاج اقا

ركعت دوم سوم بوديم

ديدم حسن با تفنگ (اسباب بازى) كنار حاج اقا وايساده

يه لحظه فضاى مسجد ساكت ساكت شد يه جوراى سكوت حكم فرما بود

يهو حسن با تفنگ ، با صداى بلند : حاج اقا يا دخترتو ميدى يا ميكشمت

همه شنيدن كه حسن كوچولو چی گفته

حاج اقا خندش گرفت

هم زدن زير خنده

همه
نمازشون باطل شد

همه دوباره مجبور شدن

نماز رو از اول شرو كنن.

اين ماجرا مربوط به سال 1379 بود

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

عقد یکی از دوستای خواهرم بوده,سالن ساکت می شه که صیقه را بخونن یهو یه

دختر بچه 5-6 ساله از فامیلای داماد بلند میگه:مامان ,این عروس که همه واسش

دست می زدند اینه؟؟؟؟ این که خیلی زشته!!! فقط تصور کنید عروس با چه حال و

روزی بله رو تقدیم داماد کرده

 

شیراز ما....

باغ های شیراز به زیبایی و طراوت مشهور است. اما چند باغ  شیراز از جمله آثار تاریخی نیز محسوب می شود.

از جمله : باغ جهان نما در كنار دروازه قرآن كه ساختمان آن در دوره كریم خان زند مرمت و تجدید بنا شد، از تفرجگاه های شیراز است.

باغ دلگشا كه نزدیك آرامگاه سعدی قرار دارد، در دوره تیمور از باغ های مهم و تفریحی

شیراز بود. قدمت این باغ به دوره ساسانی نسبت داده شده و ساختمان موجود در آن ، متعلق به

دوره قاجاریه است. این باغ در اردیبهشت – فصل چیدن بهار نارنج – بسته است.

معرفی جاذبه های طبیعی شهر شیراز

 

باغ عفیف آباد با وسعتی حدود 127000 متر مربع از زیباترین باغ های تاریخی شیراز است.

 این باغ در دوره صفویه از باغ های مهم و گردشگاه پادشاهان بود. در میان این باغ كه "گلشن"

نیز نامیده می شود، عمارتی دو طبقه، آب نماها و زیرزمین وجود دارد.

معرفی جاذبه های طبیعی شهر شیراز

 

باغ ارم كه بنا و سردر آن از دوره قاجاریه به جای مانده، زیباترین باغ شیراز است. گل های

زینتی و گونه های متنوع گیاهی موجود در این باغ ، آن را به باغ گیاه شناسی دانشگاه شیراز

بدل ساخته است. باغ تخت در شمال شهر شیراز و در دامنه كوه بابا كوهی قرار دارد. در این

باغ عمارتی به همت "اتابك قراچه داغ " در سال 480هـ . ق بنا شد. در زمان آقا محمدخان قاجار

نیز بنای جدیدی در این باغ ساخته شد. در این باغ تاریخی، اكنون پادگان نظامی مستقر است.

سایر باغ های شیراز در غرب شهر در منطقه قصر دشت قرار دارد و حدود 50 كیلومتر از

سطح شهر را در برگرفته است. رودخانه اعظم ، نهرمعالی آباد و قنات های متعدد، این باغ ها را

مشروب می كند.

چاه مرتاض علی: بالای كوه هفت تن در سلسله جبال" چهل مقام"، در شمال

شهر شیراز و در شرق گنبد عضد ( گهواره دید)، چاهی به ژرفای سه متر با دو آب انبار و

ساختمانی شامل چند اتاق وجود دارد كه محل ریاضت و عبادت صوفیه و عرفا بود.

پارك قلعه بندر: بر فراز كوه قلعه بندر در محله سعدی ، پارك جنگلی به مساحت 10 هكتار

وجود دارد كه از آنجا منظره زیبای شیراز دیده می شود.

معرفی جاذبه های طبیعی شهر شیراز

 

چشمه جوشك: این چشمه در محدوده شمال غربی شیراز، در كنار روستای " قصرقمشه" قرار

دارد. این چشمه بزرگ، سرچشمه رودخانه اعظم است كه باغ های تمام روستاهای مسیر خود

مانند قصر قمشه ، منصورآباد و قصر دشت و ... را آبیاری می كند. مظهر چشمه جوشك و

كناره های رودخانه ، گردشگاه مفرحی است.

 منطقه بَمو: منطقه بمو در برابر كوه بمو، در 19 كیلومتری شیراز و درست مقابل تنگه الله اكبر،

در جاده  شیراز- آباده واقع است.

منطقه بمو دارای گونه های نادر جانوران به ویژه آهو و گونه های مختلف گیاهی است.

 این منطقه حفاظت شده چشم انداز زیبایی دارد. در این پارك چشمه بیدی، چشمه صادقی، چشمه

فیلی، چشمه گردو و چشمه چنار با آب صاف و گوارا در دره های زیبا جریان دارند. دو قنات

ركن آباد و آب زنگی در همین منطقه قرار دارند. روستای قلات: در جاده شیراز- سپیدان،

روستای ییلاقی قلات با خانه ها، باغ ها و چشمه های زیبا در دامنه كوه واقع است. پیربناب:

پیربناب كه در زبان محاوره " پیربنو" نامیده می شود، چشمه بسیار بزرگی در 15 كیلومتری

جنوب شیراز است. در اطراف این چشمه محیط با صفایی با درختان چنار وجود دارد كه دشت

برابر خود را سیراب می كند. آرامگاه مخروبه ای نیز در كنار چشمه وجود دارد كه معروف به

" شیخ اقطع " است. سبزپوشان: در فاصله چهار كیلومتری پیربناب ، كوه سبزپوشان قرار دارد.

غاری زیبا در این كوه وجود دارد كه بقعه متبركه یكی از امامزادگان را در دل خود جای داده

است.

معرفی جاذبه های طبیعی شهر شیراز

       

معرفی جاذبه های طبیعی شهر شیراز

 

آبشار كوهمره سرخی: در جاده شیراز- كازرون، به فاصله 50 كیلومتر، جاده كوهمره سرخی

جدا می شود. با گذر از چند روستا، منطقه ای پدیدار می شود كه دارای آبشارهای كوچك متعدد

و جنگل طبیعی كم درختی است.

معرفی جاذبه های طبیعی شهر شیراز

 

دریاچه مهارلو: اطراف دریاچه مهارلو نقاط بسیار زیبا و دیدنی پدید آمده كه مردم بسیاری را به

خود جلب می كند.

 

معرفی جاذبه های طبیعی شهر شیراز

 

4 آب معدنی دریاچه در روستای مهارلو، برای بیماری های پوستی مفید است.

 

آب ركن آباد: در 12 كیلومتری شمال شیراز، سرچشمه این آب قرار دارد كه در سال 338هـ. ق

توسط ركن الدوله دیلمی احداث شد. آب ركن آباد ضمن آبیاری روستای اكبرآباد ، از دروازه

قرآن وارد شیراز می شد و محلات متعدد از جمله هفت تنان ، چهل تنان و حافظیه را مشروب

می كرد.

 برم دلك: تالاب زیبایی در 4 كیلومتری روستای برم دلك است. دریاچه دشت ارژن: دریاچه ای

است با آب شیرین و با فضای سبز. روستای دشت ارژن و چشمه سلمان در56 كیلومتری جاده

شیراز- كازرون قرار دارد. این دریاچه زیستگاه پرندگان مهاجر است.

 

تفرجگاه میان كتل: درفاصله 20 كیلومتری دریاچه دشت ارژن، با چشم اندازی زیبا، محل نگه

داری گونه های نایاب گوزن زرد است.

 اطراف رودخانه قره آغاج: به ویژه اطراف بند بهمن نزدیك شهر كوار در 45 كیلومتری شیراز

، منطقه ای زیبا و خرم است. چشمه خارگان نیز با جنگل بلوط زیبا در مجاورت این رودخانه

واقع است.

علاوه بر این نقاط ، در شهرستان شیراز چشمه های فیل، رچی، سلیمانی، خارگان و تفرجگاه

چاه محكی و دشت خضر، دیدنی است.

عجیب ترین روش برای تقلب نکردن دانش آموزان

سیر تحول تیپ مردان ایرانی

خدا...


 


I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house,
because it means that I am alive

خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم، این یعنی من هنوز زنده ام


I am thankful for being sick once in a while,
because it reminds me that I am healthy most of the time

خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار میشوم، این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم


I am thankful for the husband who snoser all night,
because that means he is healthy and alive at home asleep with me

خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم
این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است



I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes,
because that means she is at home not on the street

خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است
این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند



I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed

خدا را شکر که مالیات می پردازم، این یعنی شغل و درآمدی دارم و بیکار نیستم


I am thankful for the clothes that a fit a little too snag,
because it means I have enough to eat

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند، این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم



I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day,
because it means I have been capable of working hard

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم، این یعنی توان سخت کار کردن را دارم



I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning,
because it means I have a home

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم، این یعنی من خانه ای دارم


I am thankful for the parking spot I find at the farend of the parking lot,
because it means I am capable of walking
and that I have been blessed with transportation

خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم
این یعنی هم توان راه رفتن دارم
و هم اتومبیلی برای سوار شدن



I am thankful for the noise I have to bear from neighbors,
because it means that I can hear

خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم، این یعنی من توانائی شنیدن دارم


I am thankful for the pile of laundry and ironing,
because it means I have clothes to wear

خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم، این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم



I am thankful for the becoming broke on shopping for new year,
because it means I have beloved ones to buy gifts for them

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند
این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم



Thanks God... Thanks God... Thanks God
خدا را شکر... خدا را شکر... خدا را شکر