یکم خاطره
خب اخه مادر من،من گربه ام؟ سگ ام؟ درنده ام؟چی ام؟
که فکر کردی یه بسته گوشت خام ویخ زده رو برداشته باشم؟اصلا عشق مادرانه موج میزنه:)))))))

این صابخونه من شبا همه ی درای ساختمونو قفل میکنه
منم که تازه اومدم هنوز کلیدارو ندارم بجز واحد خودم
امرو صب میخواسم برم دانشگا در قفل بود همه م خواب بودن، هرچی منتظرشدم یکی بیاد فایده نداشت منم داشت دیرم میشد
چشمامو بستمو خودمو از پنجره طبقه دو انداختم پایین
ینی داغون شدم سراین قضیه ( مث آقای همساده بخونین )
بععععععععله یه همچین آدم علم دوستی هستم من!

یادش بخیر ترم اول که بودم روز دوم دانشگاه مامانم تو قابلمه برام ناهار
گذاشته بود کلاسم که تموم شد قابلمه رو برداشتم برم سلف تو راه تصمیم گرفتم
یه سری به کتابخونه بزنم عضو بشم / کاش پام شکسته بود/ هیچی دیگه پله ها
رو رفتم بالا دیدم یه پسری نشسته جلو در کتابخونه قابلمه هم که هی صدا
میداد گرفتم بغلم تا صدا نده همین که پیشش رسیدم
دییییییییییییییییییییییییییییییییییییییینگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
نمیدونید چه وضعیتی بود یارو از خنده دولا شده بود منم با دینگ دانگ قابلمه پله هارو دو تا دو تا میرفتم ...
حالا خدا رحم کرده هم کلاسم نبود...
اون روز دوتا تصمیم بزرگ گرفتم اول اینکه هروقت اون پسره و از دور دیدم
مسیرمو عوض کنم دوم اینکه از گرسنگی ام بمیرم قابلمه نیارم دانشگاه
حالا خدا رحم کرده هم کلاسم نبود...

تو راهنمایی با یکی تو کلاس دعوامون شد گفتم زنگ اخر وایستا(شما هم اینجوری بودین یا نه؟ )
اقا زنگ خوردو رفتم تو خیابون دیدم داره میره
رفتم از گردنش گرفتمو انداختمش تو جوب
خواستم کبودش کنم
یهو مغزم گفت ای دیگه کیه
منم گفتم نمیدنم
بعد با همکاری همدیگه از صحنه متواری شدیم
سلام. فاطمه خانوم هستم كاكو دمتون گرم كه سر زدين بهم.